پژوهشكده تحقيقات اسلامى

114

سرداران صدر اسلام (فارسى)

عمروعاص در سفرى كه به حج رفته بود ، گذرش بر ابن عباس افتاد و موقعيت ابن عباس را در دلهاى مردم واحترامى را كه ايشان برايش قايل بودند مشاهده كرد . آتش رشك وحسد در دلش شعله ور شد و به او گفت : اى پسر عباس ، چرا هرگاه مرا مىبينى ، باحالتى ناخوش ودرهم از من رومىگردانى ؟ گويى ميان چشمانت جراحتى افتاده ، ولى هنگامى كه در ميان گروهى از مردم قرار مىگيرى آثار ضعف ونادانى و وسواس در تو آشكارمىشود . ابن عباس در جوابش گفت : زيرا تو از پليدان وناپاكان هستى ، ولى قريش از بزرگان ونيكانند ، و از سخن نادرست و آنچه نمى دانند خوددارى مىكنند ، وحقّى را كه شناختند كتمان نمىكنند ، بزرگان خلقند ، و بلند پايه ترين مردمند ، تو خود را از قريش مىدانى درحالى كه از آنان نيستى ، و تو كسى هستى كه در ميان دو بستر متولّد شدى ، نه دربين بنى هاشم جايگاه ومقامى دارى ، و نه درميان بنى عبدشمس كسى تو رامىشناسد ، تو گناهكار ، بى پدر ، گمراه وگمراه كننده‌اى . معاويه تو را برگردن مردم سوار كرد ، و تو نيز از حمايت او به خود باليدى ، وبخشش او رابه حساب بزرگى ومقام خودنهادى . عمرو درپاسخ گفت : نه به خداسوگند ، من به وجود تو خرسندم ، و به خود مىبالم ، آيا اين احساس من درنزد تو سودى براى من دارد ؟ ابن عباس گفت : حق به هرطرف رو كند مانيز بدان روى مى آوريم ورهرو آن راهيم كه حق در آن باشد . « 1 »

--> ( 1 ) . الغدير ، ترجمهء محمدتقى واحدى ، ج 3 ، ص 251 ، كتابخانه بزرگ اسلامى .